آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتباراینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفتاینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کنددر شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع
برچسب: پائیز,
نویسنده: مهراد اکبریپور
تاريخ: دوشنبه
30 مرداد
1396 ساعت: 18:36